داستان و رمان

قصه ی کودکانه «موش کور»

قصه ی کودکانه «موش کور»

موش کور کوچولو توی اتاقش روی تخته سنگی نشسته بود. مادرش توی اتاق آمد و گفت : «بیا برویم غذا بخوریم. » موش کور کوچولو گفت : «دلم می‌خواهد از لانه بیرون بروم.» ادامه مطلب

ادامه مطلب

داستانی زیبای بیمارستان روانی!

داستانی زیبای بیمارستان روانی!

داستانی زیبای بیمارستان روانی! برای ملاقات شخصی به یکی از بیمارستان‏‎های روانی رفتیم. بیرون بیمارستان غلغله بود. چند نفر سر جای پارک ماشین دست به یقه بودند. چند راننده مسافرکش سر مسافر با هم دعوا داشتند و بستگان همدیگر را مورد لطف قرار می‏‎دادند. ادامه مطلب ...

ادامه مطلب

۲۰ داستان خنده دار از ملا نصرالدین

۲۰ داستان خنده دار از ملا نصرالدین

۲۰ داستان خنده دار از ملا نصرالدین شاید بسیاری از جوانان بگویند، ملانصرالدین دیگه چیه و این قصه ها دیگه قدیمی شده. ولی باید گفت که روایت های ملانصرالدین تنها متعلق به کشور ما و یا مشرق زمین نیست. شاید شخصیت او مربوط به دوران قدیم است ولی پندهای او متعلق به تمام فرهنگ ها و دورانهاست. ملانصرالدین شخصیتی است که داستان هایش تمامی ندارد و هنوز که هنوز است حکایات بامزه ای که اتفاق می افتد را به او نسبت می دهند و حتی او را با بسیاری از موضوع...

ادامه مطلب

داستان زیبای «کلبه کوچک»

داستان زیبای «کلبه کوچک»

داستان زیبای «کلبه کوچک» تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، او با بيقراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا … ادامه مطلب

ادامه مطلب

داستان عاشقانه غمگین و زیبا

داستان عاشقانه غمگین و زیبا

داستان عاشقانه غمگین و زیبا دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. ادامه مطلب ...

ادامه مطلب